بحران ساختاری، انتظار انقلاب، و بررسی چند سوءبرداشت

مطالبات اقتصادی در ایران ذاتاً سیاسی‌اند. اقتصاد نمی‌تواند از سیاست جدا باشد، این اعتراضات همچون جنبش «زن، زندگی، آزادی» جنبشی فراطبقاتی و متکثر است؛ که می‌تواند چهره‌ی مشخص جنبش‌های اجتماعی قرن بیست‌ویکم باشد. در این تظاهرات، پیوند مطالبات اقتصادی با «منزلت و آزادی انسانی» به‌وضوح قابل مشاهده است.

تظاهرات دی‌ماه، ۱۴۰۴
یکی از تظاهرکنندگان مشعلی از آتش را به سمت مأموران انتظامی می‌گشاید. تظاهرات دی‌ماه، ۱۴۰۴

درباره اعتراضات کنونی

یکشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۴

اعتراضات خیابانی که از یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ (۲۸ دسامبر ۲۰۲۵) در ایران آغاز شده است یک انفجار ناگهانی یا واکنشی مقطعی به زلزله‌ی بهای ارز نیست بلکه نشانه‌ی انباشت بحران‌های ساختاری عمیقی است که طی زمان در اقتصاد و سیاست جمهوری اسلامی ریشه دوانده است.

ایران سال‌هاست با موج‌های پیاپی اعتراضات اجتماعی روبه‌رو بوده که هر بار با جرقه‌هایی متفاوت آغاز شده‌اند. اگرچه جرقه‌ی اولیه‌ی این دور از اعتراضات خیابانی از بازار تهران برخاست و در ابتدا ماهیتی صنفی و اقتصادی داشت، اما این اعتراضات به‌سرعت به مناطق حاشیه‌ای کشور گسترش یافت و سپس به یک جنبش سراسری بدل شد. در این موج اعتراضی با تنوع گسترده‌ی شعارها روبرو هستیم که طیفی از مطالبات ضد‌استبدادی، ضد‌فقر، و ضد‌رانت تا شعارهایی در حمایت از سلطنت پهلوی را در برمی‌گیرد. این شعارها اکنون همه به یک هدف نهایی مشترک اشاره دارند که همانا سرنگونی جمهوری اسلامی است. در این تظاهرات، هم‌زمانی و پیوند مطالبات اقتصادی با مسئله‌ی منزلت و آزادی انسانی به‌وضوح قابل مشاهده است.

ایران در سال‌های اخیر یکی از بالاترین نرخ‌های تورم جهان را تجربه کرده است به ویژه در کالاهای اساسی خوراکی که خانواده‌های فرودست را به مرز فروپاشی معیشتی کشانده است.  از هنگام خروج ایالات متحده از توافق برجام  در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریم‌های حداکثری، خانواده‌های طبقه متوسط نیز برای تأمین نیازهای اولیه با مشکل روبرو شده‌اند. پس‌اندازها زیر فشار تورم از بین رفته است. در زمان امضای برجام در سال ۲۰۱۵ هر دلارامریکا حدود ۳۲ هزار ریال معامله می‌شد. این رقم قبل از اعتراضات دی‌ماه  به بیش از یک میلیون و ۴۷۰ هزار ریال رسید که نشان دهنده فروپاشی اقتصادی و سلب اعتماد عمومی است.

با این وجود، این اعتراضات تنها واکنش به قیمت دلار یا یک تصمیم اقتصادی نیست. این اعتراضات پس از شکل‌گیری جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» که از ۱۴۰۱ (۲۰۲۲) چهره‌ی جامعه‌ی ایرانی را تغییر داده است، نشان از عزم بخش عمده‌ای از جامعه‌ی ایرانی برای تحول بزرگ دارد.

جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» که خواهان سرنگونی سیاسی حاکمیت و تغییرات اساسی ساختاری در جامعه‌ی ایران بود، در بطن جامعه و در آگاهی عمومی تا به امروز تداوم خود را حفظ کرده و دچار گسست نشده است. اعتراضات کنونی در ادامه‌ی همان بحران مشروعیت در ساختار سیاسی ایران است، اما با ترکیبات جدیدی از بازیگران، از جمله کارگران، مغازه‌داران، فروشندگان و کسبه‌ی بازار، معلمان و کارمندان و بازنشستگان، و فرزندان این اصناف و طبقات که بیش از همیشه از آینده خود ناامید و بیم‌ناک شده‌اند.

مطالبات اقتصادی در ایران ذاتاً سیاسی‌اند. اقتصاد نمی‌تواند از سیاست جدا باشد، اما نکته‌ی مهم این است که این اعتراضات، همچون جنبش «زن، زندگی، آزادی»، جنبشی فراطبقاتی و متکثر است؛ چیزی که می‌تواند چهره‌ی مشخص جنبش‌های اجتماعی قرن بیست‌ویکم باشد. منظور از «فراطبقاتی» بی طبقه یا فاقد طبقه نیست، بلکه تنها اشاره به همگرایی طبقات و گروههایی است که همزمان از آنها سلب مالکیت، معیشت، و شأن و حیثیت انسانی شده است، که در اکثریت خود فرودستان و زحمت کشان و فرزندان آنان را تشکیل می‌دهد.

حال سناریوهای متفاوتی برای این جنبش اجتماعی در نظر گرفته می‌شود؛ از امید به تغییر بزرگ به دست مردم تا دخالت خارجی برای جابجاییِ قدرت در درون نظام با رویکرد نئولیبرال، احتمال کودتا، و یا بازگشت پویایی اعتراضات در آینده با جرقه‌های گوناگون و پراکنده و سرکوب شدید حکومتی و غیره. آنچه اینجا من به آن می‌پردازم، پیش‌بینی آینده نیست، بلکه نشان دادن چند واقعیت و سوءبرداشت در این اعتراضات مهم پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» است.

۱. تأثیر تحریم در پیوند با بحران ساختاری درونی: اقتصاد سیاسی تحریم و سرمایه‌داری رفاقتی

اقتصاد تحریمی، طبقات برنده و جامعه‌ای بازنده را در پی خواهد داشت.  تحریم توانایی ایجاد اقتصادی استثنایی و در نتیجه اقتصادی رانتی را دارد؛ چرا که هم‌زمان با فقیرتر کردن جامعه و اکثریت مردم، اقلیتی را بسیار ثروتمند می‌کند. چندنرخی بودن ارز، واردات رانتی و نهادهای غیرپاسخ‌گو، ویژگی‌های اقتصاد تحریمی ایران است. سرمایه‌داری رفاقتی (Crony Capitalism) سیستمی اقتصادی است که در آن موفقیت تجاری به جای رقابت آزاد، به روابط نزدیک و پارتی‌بازی میان صاحبان کسب‌وکار و خانواده‌های مقامات دولتی وابسته است و دولت با امتیازدهی، مجوزهای ویژه، یا معافیت‌های مالیاتی به «رفقا» و حامیان خود، انحصار ایجاد می‌کند. این مدل به فساد در کسب‌وکار دامن می‌زند و منجر به نابرابری و عدم شفافیت می‌شود که در آن «خودی‌ها» برنده و «غیرخودی‌ها» بازنده محسوب می‌شوند.

تحریم‌ها اقتصاد را از حالت عادی و قانون‌مند خارج می‌کنند و به سمت وضعیت استثنایی و اضطراری می‌برند. نظارت عمومی تضعیف می‌شود. دور زدن تحریم به توجیهی برای پنهان‌کاری بدل می‌شود. نتیجه‌ی آن، رانت‌های عظیم برای افراد و نهادهای نزدیک به قدرت است که مجوز، اطلاعات و کانال‌های خاص دارند. همچنین از پیامدهای تحریم، کمبود ارز و چندنرخی شدن آن است. ارز دولتی ترجیحی در کنار ارز نیمایی و بازار آزاد، دسترسی نابرابر به نرخ‌های ارزان‌تر را رقم می‌زند و پیامدهای ناگواری برای جامعه و اقتصاد ایجاد می‌کند؛ از جمله باعث می‌شود که برخی واردکنندگان این امکان را داشته باشند که کالا را با قیمت آزاد بفروشند. همچنین باعث می‌شود که کالا اصلاً وارد نشود، اما ارز خارج شود، و از همه مهم‌تر این‌که شبکه‌ای از دلالی، رشوه و رابطه‌بازی شکل بگیرد.

در چنین فضایی، تنها نهادهای امنیتی شبه‌دولتی یا مافیایی توان فعالیت دارند. اقتصاد زیرزمینی رشد می‌کند و فساد ساختاری نهادینه می‌شود. با سیاست‌های خاص نئولیبرالیِ سپاه پاسداران (خصوصی و خصولتی‌سازی‌ها) بخشی از حاکمیت با این روند فربه شده‌است. ثروت در دست عده‌ای تمرکز یافته است که عمدتاً وابسته به نهادهای غیرپاسخ‌گو در ایران هستند. دولت برای فروش نفت، واردات کالاهای اساسی و انتقال پول به نهادهای خاص متکی می‌شود. بسیاری از این نهادها از حسابرسی عمومی، رسانه‌ی آزاد و نظارت قضایی مستقل مصون‌اند. این تمرکز، شفافیت را کاهش می‌دهد، سوءاستفاده را فزونی می‌بخشد، مصونیت از مجازات را تقویت می‌کند، و فشار معیشتی را بر مردم ایران مدام بیشتر و بیشتر می‌کند. نکته‌ی کلیدی این است که تحریم، در کنار نبود دموکراسی، فقدان رسانه‌ی آزاد، و عدم استقلال قوه‌ی قضاییه، روندهای فسادزا را تصاعدی بالا می‌برد.

در نظام‌های سرمایه‌داری تحریم ممکن است هزینه‌زا باشد، اما الزاماً به فساد سیستماتیک منجر نمی‌شود. آنچه ماهیت حکومت اسلامی ایران را متمایز می‌کند این است که تحریم‌ها بهانه‌ای برای سرکوب، پنهان‌کاری، و حذف نظارت شده‌اند و فساد به بخشی از روش اداره‌ی کشور تبدیل شده است.

مطابق با برخی گزارشهای بینالمللی ایران بالاترین نرخ های رشد جمعیت میلیونرها (بر اساس دلار) را داراست و در سال ۲۰۲۲ نسبت به سال قبلش حدود ۷۳ درصد رشد میلیونرها را داشته است. این در حالی است که از هر سه ایرانی یک نفر زیر خط فقر زندگی می‌کند. این سوءبرداشت، به ویژه در میان مفسران چپ بین‌المللی و نیز حامیان رژیم اسلامی، که اعتراضات فقط به خاطر تحریم‌ها است و اگر تحریم برداشته شود مشکلات حل می‌شود، گزاره‌ای اشتباه است؛ چرا که این بحران ساختاری و درون‌زا است. تحریم‌ها آن را تشدید کرده‌اند، نه ایجاد.

در این چند دهه، ساختار اقتدارگرای یک حکومت دینی و استبدادی، ورشکستگی نظام آموزش و پرورش، ناتوانی از کنترل مسائل اقتصادی، اجتماعی و محیط‌زیستی و همچنین اجبار فاشیستی در سبک زندگی مردم، جامعه را برای تغییر مصمم کرده است.

اعتراضات در رژیم‌های اقتدارگرا اغلب فرسایشی است. حتی اگر سرکوب شود، پایان نمی‌یابد، بلکه شدیدتر می‌شود؛ در دوره‌ی بعدی، درست مثل همین نمونه که بعد از جنبش ژینا رخ داد، اعتراضات تهاجمی‌تر و گسترده‌تر می‌شود و جامعه جسارت بیشتری برای مقابله با خشونت ساختاری دولتی می‌یابد.

این اعتراض، خود تغییر آگاهی و نگرش مردم و شیوه‌های مقابله با خشونت دولتی را آموزش می‌دهد. این اعتراضات می‌تواند شبکه‌سازی اجتماعی کند و شکافی در روایت رسمی ایجاد نماید و به‌طور قاطع از رژیم مشروعیت‌زدایی کند.

اما مسئله‌ی ایران فقط تغییر حکومت نیست؛ مسئله، تغییر رابطه‌ی قدرت، ثروت و منزلت انسانی است.

این اعتراضات ادامه‌ی همان بحران مشروعیت است که نشان از بی‌اعتمادی عمیق به حاکمیت در بین همه‌ی اقشار جامعه دارد. این‌که در شهری کوچک چون هرسین در کرمانشاه، که اکثراً کردهای شیعه هستند، زنان چادری فریاد بزنند «مرگ بر دیکتاتور»، نشان از عزم و درک راسخ یک جامعه در شورش نان به‌عنوان امری کاملاً سیاسی دارد که تغییر و دگرگونی را همگانی کرده است؛ چرا که انقلاب ۵۷، برعکس تمام ادعاهایش که می‌خواست عدالتی را که سیستم ستم‌شاهی گرفته بود به ملت اهدا کند، هرگز نتوانست عدالت را همگانی کند. 

۲. نفوذ و فرصت‌طلبی خارجی، اما بحران ساختاریِ داخلی

هیچ شواهد معتبری وجود ندارد که نشان دهد اعتراضات اخیر ایران طراحی یا هدایت‌شده توسط قدرت‌های خارجی است؛ نه به‌عنوان محرک اصلی و نه به‌عنوان بازیگران مستقیم. در عین حال، اندک کنشگران خارجی در حاشیه‌ی این بحران حضور دارند و می‌توان آنها را فرصت‌طلبان یا اثرگذاران «غیرمستقیم» به حساب آورد. هیچ مدرک تجربی از دستور کار خارجی برای شروع اعتراضات وجود ندارد. توییت مایک پمپئو، وزیر خارجه‌ی سابق ایالات متحده‌ی آمریکا، مبنی بر این‌که نیروهای موساد در کنار مردم در خیابان‌های ایران هستند، بیش از هر چیز به جمهوری اسلامی فرصت می‌دهد تا مشکل خود را فرافکنی کند و پس از سرکوب این اعتراضات، به اعدام و بازداشت معترضان بپردازد.

اگر بازیگران خارجی می‌توانستند اعتراضات عمومی را مهندسی کنند، این کار را بسیار زودتر و با موفقیت بیشتری انجام می‌دادند. سال‌هاست مردم ایران در اعتراضات خیابانی حضور دارند. حکومت همواره از دخالت خارجی سخن می‌گوید تا از معترضان سلب مشروعیت کند؛ و از همه مهم‌تر، با این ادعا سعی در پوشاندن ریشه‌های داخلی بحران دارد. این الگو منحصر به ایران نیست؛ در روسیه یا مصر هم آن را می‌بینیم. می‌توان آن را استراتژی فرافکنی و سرزنش «دیگری» در رژیم‌های اقتدارگرا دانست. این حکومت به‌صورت استبدادی، ۴۷ سال با سرکوب و استثمار دوام آورده است. اگر این اعتراضات ریشه‌ی خارجی داشت، نیازی به تکرار سال‌به‌سال آن نبود؛ دخالت خارجی می‌توانست آن را یک‌باره به پایان برساند. من از کودکی به یاد دارم که هر اعتراض کوچکی در کشور، در شهر یا در محله‌ی ما، به عامل خارجی نسبت داده می‌شد و بدین شیوه نهادهای حکومتی از پاسخ‌گویی طفره می‌رفتند. دخالت خارجی نمی‌تواند چنین گستره‌ی اجتماعی‌ای را، از بازنشستگان تا کارگران و زنان در شهرهای کوچک، دربر بگیرد. این استدلال ناقص، هزینه‌ی بالای مشارکت مردم در اعتراضات را نادیده می‌گیرد. مردم برای پروژه‌های خارجی جان نمی‌دهند و پس از هر سرکوب، مجدداً در جای‌جای ایران به‌واسطه‌ی جنبشی دیگر ظاهر نمی‌شوند.

هیچ مدرکی دال بر هماهنگی خارجی وجود ندارد. شواهدی از نفوذ خارجی برای جهت دادن به اعتراضات دیده می‌شود، اما نیروی محرکه‌ی اعتراضات ایران همچنان داخلی است: بحران معیشت، تحقیر منزلت انسانی و احترام شهروندی، ناکارآمدی حکومت، و محرومیت از مشارکت سیاسی. با این حال، احتمال حمله ضربتی نظامی از سوی دولت ترامپ، یا احتمال ساخت و پاخت و مذاکرات پشت پرده با جناحی از حاکمیت، به ویژه باند هاشمیست‌ها، برای جابجایی کم‌هزینه قدرت از بالا به نفع غرب، وجود دارد، که از دید من خطری جدی برای آرمان اعتراضی کنونی محسوب می‌شود.

۳. رویه‌ای ارتجاعی در اعتراضات: جاوید شاه! کدام شاه؟

حمایت شعاری بخشی از معترضان از رضا پهلوی، پسر دیکتاتور سابق ایران، در این اعتراضات باعث نگرانی‌هایی برای گروه‌های پیشرو و بخش دیگری از معترضان شده است. در میان معترضان، این حمایت واقعی اما محدود است. این حمایت بیش از آن‌که نشان‌دهنده‌ی اجماع سیاسی باشد، بازتاب خشم از وضع موجود، خلأ آلترناتیو سازمان‌یافته، و نوستالژی نظم از دست‌رفته است که با تبلغ رسانه‌ها و صداگذاری برخی ویدیوهای اولیه تشدید شد.

عمده‌ی حامیان رضا پهلوی، فرزند دیکتاتور سابق ایران، در بخشی از طبقه‌ی متوسط شهریِ فرسوده از بحران، ایرانیان خارج از کشور و نسلی قرار دارند که جمهوری اسلامی و سرکوب آن را می‌شناسد، اما تجربه‌ی مستقیمی از سلطنت ندارد.

این حمایت در مقطع اعتراضی و در لحظه‌ی بحران برجسته می‌شود، چرا که جامعه به دنبال چهره‌ای شناخته‌شده و کم‌هزینه است. رضا پهلوی نامی آشناست، بار سازمانی ندارد و مسئول مستقیم سرکوب‌های امروز نیست؛ حتی مسئول سرکوب دوران پدرش هم نیست. اما حمایت از او حمایتی مقطعی، محدود و نمادین است. رهبری نمادین بدون ظرفیت سازمانی به‌ندرت به گذار سیاسی منجر می‌شود.

حتی اگر به کمک کشورهای خارجی و تبلیغات تلویزیون‌ها به قدرت برسد، نمی‌تواند پیش برود و بی‌نظمی در جامعه به‌سرعت حاکم می‌شود. به‌واقع، سلطنت برای جامعه‌ی ایران کاملاً منتفی است؛ چرا که سرکوب سیاسی دوران محمدرضا شاه پهلوی، نقش ساواک و نابرابری اقتصادی، و مسئله‌ی تمرکز قدرت، برای جامعه‌ی ایرانی نه‌تنها خوشایند نیست، بلکه به دلیل رشد آگاهی ـ خصوصاً در میان زنان ایرانی ـ بخش عمده‌ای از نخبگان ایران، طبقه‌ی کارگر و گروه‌های قومی از جمله کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و بخش زیادی از ترک‌های ایرانی، روابط و ساختارهای اقتدارگرا و پدرسالار را نمی‌توانند بپذیرند.

علاوه بر این، پهلوی نه حزب مشخصی دارد، نه شبکه‌ی اجتماعی در داخل کشور، و نه برنامه‌ی اقتصادی‌ـ‌اجتماعی مشخص. افرادی فرصت‌طلب اکنون در اطراف او چند تشکل کوچک را سامان داده‌اند که همگی آن‌ها، به دلیل نداشتن برنامه یا مشارکت روند سیاسی درون کشور، به نهادهای خاصی در خارج وابسته‌اند که به‌طور آشکار از دخالت خارجی و تحریم‌ها دفاع می‌کنند؛ آنها مشروعیتی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی ایرانی ندارند. رضا پهلوی حتی توانایی حفظ گروه‌های سلطنت‌طلب سازمان‌یافته‌ای را که به پدرش وفادار بودند نداشته است و اکثریت آن‌ها، به‌اصطلاح عقلای قوم او، از کنار او گریخته‌اند.

با این وجود، شعارهای ارتجاعی همچون «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» که در برخی از مناطق ایران، به‌ویژه در مناطق لرنشین ایران که زیر سرکوب شدید نظام پهلوی بوده‌اند، شنیده می‌شود، نیاز به درک جامعه‌شناختی خاص خود دارد. این رویکرد نه به دلیل فراموشی تاریخی، بلکه به نحوه‌ی عمل حافظه‌ی جمعی در شرایط بحران سیاسی بازمی‌گردد؛ به‌ویژه در شرایطی که سرکوب و فروپاشی، افق آینده و سیاستِ انتخاب‌ها را محدود کرده است. معترضان به دنبال خروج از وضعیت بن‌بست، تحقیر و بی‌آیندگی هستند. شعار پهلوی نه لزوماً دفاع از پهلوی، بلکه به‌مثابه‌ی نشانه‌ای سیاسی است، نه رأیی تاریخی؛ به معنای «نه به جمهوری اسلامی» و «نه به وضعیت موجود». پهلوی در این‌جا دالِ نفی است، نه مدل مطلوب.

اما این‌که «جاوید شاه» چگونه به اذهان ایرانیان راه یافته است، مسئله‌ای است که تنها به نقش رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران ـ که بودجه خود را از کشورهای خارجیِ خاص می‌گیرند و او را به‌عنوان آلترناتیو ایران معرفی می‌کنند ـ خلاصه نمی‌شود.

عمده‌ی جوانان لُری که این شعار را می‌دهند، ستم رضاشاه بر قوم لُر را به یاد نمی‌آورند؛ حتی پدران و مادران آن‌ها نیز چنین چیزی را به خاطر ندارند. آن‌چه آن‌ها به‌طور مشخص و عینی با آن روبه‌رو هستند این است که در سرزمینی پر از نفت و آب، در حال حاضر جزو حاشیه‌ای‌ترین مناطق ایران محسوب می‌شوند. آمار بالای بیکاری و فقر را دارند. به‌وضوح می‌بینند که پروژه‌های توسعه‌ی آبی، آب و زمین‌های کشاورزی آن‌ها را غارت می‌کند، فقر و بیکاری را برایشان رقم می‌زند، و این دشمن نزدیک‌تر و عینی‌تر از رضاشاهی است که در تاریخ خوابیده و جمهوری اسلامی او را دشمن حساب می‌کند. اگر پهلوی نفت این منطقه را تصاحب کرد، در خاطره‌ی جمعی آن‌ها آبی برای کشاورزی، دامداری و زندگی وجود داشت؛ اما به یُمن سیاست‌های توسعه‌ای و نئولیبرالیسم سپاه، این آب غارت شد و از بین رفت، زمین‌های آن‌ها خشک شد و بیکاری، بیماری و فقر بر آن‌ها غالب شد.

 این شعار در مناطق دیگر ایران هم شنیده شد. به باور من، در شرایطی که سازمان‌دهی سیاسی مستقل وجود ندارد، تشکل‌های اجتماعی و احزاب سرکوب شده‌اند و افق آینده مبهم یا مسدود است، کنش اعتراضی به سمت نمادهای ساده و قابل فهم می‌رود. نوستالژی‌ای که مردم از زمان پهلوی دارند، علاوه بر این‌که توسط رسانه‌های خارج از ایران به‌صورت هدفمند و با بودجه‌های دولت‌های خارجی تشدید شده است، دال بر آن چیزی است که جامعه‌شناسان آن را «نوستالژی تدافعی» می‌نامند؛ یعنی وقتی آینده مسدود است، گذشته ـ حتی اگر خشن هم بوده باشد ـ بازسازی می‌شود. همچنین، این شعارهای ارتجاعی، در کنار شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران»، به‌روشنی در واکنش به هر چیزی است که جمهوری اسلامی از آن حمایت می‌کند یا سعی می‌کند خود را با آن نمایش دهد. این در حالی است که ستم جمهوری اسلامی، گذشته‌ی استبداد قبلی و سلطه‌ی پیشین را نیز تطهیر می‌کند. در واقع، خشونت و ستم جمهوری اسلامی مردم را چنان مستأصل کرده است که آنچه در گذشته بوده، هرچقدر هم خشن و ناعادلانه، به بدیلی رؤیایی تبدیل می‌شود. این ستم و خشونت تا حدی است که هر آنچه جمهوری اسلامی خود را به آن نزدیک کند یا حمایت خود را از آن نشان دهد ـ مانند مسئله‌ی فلسطین ـ به دشمن تبدیل می‌شود؛ از این‌روست که در شعار برخی از معترضان با چنین رویکردی مواجه می‌شویم.

با این وجود، همه‌ی اعتراض این نیست. یکی از رایج‌ترین شعارهای اعتراضی سال‌های اخیر «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» بوده است. این شعار هر دو مدل اقتدارگرایانه را رد می‌کند و به دنبال نظمی فراتر از چهره‌هاست. مذهب و سلطنت، دو وزنه‌ای که طی تاریخ جامعه‌ی ایرانی را از پیشروی بازداشته‌اند، همچنان مورد نقد و طرد بخش پیشرو جامعه‌ی ایرانی هستند. 

نام فرزند دیکتاتور قبلی ایران عمدتاً در رسانه‌های خارج از ایران بزرگ شده است، اما دیده شدن در رسانه‌ها را نباید با هژمونی اجتماعی اشتباه گرفت. در جامعه‌ی ایرانی، حمایت از رضا پهلوی نشان‌دهنده‌ی ناامیدی است، نه اجماع. این حمایت در تبعید پرسر‌و‌صداست، در رسانه‌ها قابل مشاهده است، اما در عمل ناهموار و محدود است. اعتراضات ایران کمتر به یک رهبر و بیشتر به رد عمیق استبداد ـ گذشته و حال ـ اشاره دارد.

به طور اجمالی، پهلوی برای یک انقلاب عامل تفرقه است، نه اتحاد؛ او مانع است، نه یک پل. طرفداران او که خارج از ایران با راست‌گراترین گروه‌ها همراه شده‌اند، مطابق با بسیاری از ویدئوهای موجود، به دیگر معترضان و جریان‌های فکری حملات فاشیستی می‌کنند؛ چیزی که همهٔ ما را به یاد جمهوری اسلامی می‌اندازد. 

از خشم انقلابی تا فرایندسازی

اعتراضات این روزهای ایران خشم انقلابی و شرایطی انقلابی دارد. تنوع و تکثر شایان توجهی نیز در آن دیده می‌شود. اما پرسشی که برای همه پیش آمده این است که اکنون چه باید کرد. جمهوری اسلامی هیچ مشروعیتی ندارد. در حال حاضر در حال قتل‌عام مردم است و چنانچه اعتراضات فروکش کند، دست به اعدام بازداشت‌شدگان خواهد زد. به‌عبارتی، اگر وضعیت را کنترل کند، در صدد انتقام از مردم برخواهد آمد. به هنگام نوشتن این مقاله، حدود ۴ روز است که دولت اینترنت و تلفن کل ایران را قطع کرده است. تصاویر و آمار کشته شده‌ها دلخراش است.

امید همه‌ی ما تحول بنیادی است، اما در گام نخست، اعتراضات برای فرایندسازی می‌تواند به دنبال ایجاد شبکه‌ای برای آزادی زندانیان سیاسی این جنبش و اعتراضات گذشته باشد. اگر آن‌گونه که رئیس‌جمهور دولت استبدادی گفته است، حاضر به مذاکره با نمایندگان معترضان باشد (توییتی که ظاهراً آن را پاک کرده است)، این می‌تواند نخستین استراتژی برای حفظ جان بازداشت‌شدگان باشد؛ استراتژی‌ای که باید با رفراندوم همراه شود.

در انقلاب مشروطه، ما با رهبران متعددی روبه‌رو بودیم که به‌دنبال خواسته‌های متنوع گروه‌های اجتماعی و ملی بودند. اکنون نیز زندانیان سیاسی و حقوق بشری، فعالان اصناف و شوراهای معلمان، فعالان دانشجویی و کارگری می‌توانند این نقش را بر عهده بگیرند. چه این هفته گام بزرگی برداشته شود و چه در ماه‌های آینده، ما به شبکه‌سازی و مشارکت برای عبور از استبداد تاریخی نیاز داریم؛ استبدادی که فراتر از جمهوری اسلامی است، اگرچه در این نظام به کامل‌ترین شکل خود تبلور یافته است.

© کپی‌رایت ایران‌درفت


بیشتر بخوانید از الهام هومین‌فر

 ناسیونالیسم، جنگ، و میهن‌دوستی

انقلاب ژینا پایان یک دوره تاریخی است، گفت‌وگو با الهام هومین‌فر

تولید پایدار باید شعار محیط‌زیستی جنبش زن، زندگی، آزادی باشد

هژمونی توسعه و بحران محیط زیست، ویدیو گفتگویی با الهام هومین فر

نئولیبرالیسم و تراژدی کالایی شدن طبیعت


دنباله مطلب

لُرها پس از این وقوف، چه بخشایشی؟

لُرها پس از این وقوف، چه بخشایشی؟

تاریخ لرها مملو از فجایعی است که رژیم پهلوی در حق آنان مرتکب شده است. معما این‌جا است که همین رژیم یا طرفداران آن به نحو غریبی موفق شده‌اند حافظهٔ تاریخی (شمار نسبتا زیادی از) لرها را چنان دستکاری کنند که قتل‌عام مردم خود را ناچیز انگاشته و قصابان لرستان را ببخشند.

نوشته فروغ اسدپور
«لولیتا»ی ناباکوف، جمهوری اسلامی، و فضای تخیل

خواندن لولیتا همیشه ریسکی است!

اگر شما دوستدار ناباکوف یا هنری جیمز باشید و گره‌های اخلاقی درهم‌تنیده‌ی آثار آنها همراه با تردستی تکنیکی خیره‌کننده‌شان شما را به تحسین وادارد و همین دانش برای شما دروازه‌ی ورود به درگیری‌های ذهنی و اخلاقی کتاب آذر نفیسی باشد، این فیلم شما را ناامید خواهد کرد.

lock-1 نوشته عبدی کلانتری
یک تصادف ساده ساخته جعفر پناهی

دو یادداشت: از زن‌کُشی تا ترومای جمعی در سینمای جعفر پناهی

جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴ آرشیو تروما: معرفی مقاله‌ی سیاوش شهابی آمار تکان‌دهنده است: مای ساتو گزارشگر ویژه سازمان ملل می‌نویسد که در سال ۲۰۲۴، دست‌کم ۱۷۹ مورد زن‌کُشی در ایران ثبت شده است. آمار سال جاری هم همین روند را نشان می‌دهند. این هفته در «ایران درفت»

نوشته عبدی کلانتری
رابعه، نامی که از خون گذشت

بایگانی سوگ و مقاومت: از شعر رابعه تا نام‌گذاری زن‌کشی

اگر امروز بخواهیم با زن‌کشی بجنگیم، باید دو کار را هم‌زمان کنیم: ساختار را افشا کنیم و احساس را ثبت. مبارزه حقوقی و سیاسی بدون بایگانی احساسات، به آمار فرو می‌غلتد؛ و بایگانی احساسات بدون ساختار، به اشک بی‌اثر. ترکیب این دو، همان چیزی‌ست که روایت رابعه را از افسانه به سیاست می‌آورد.

lock-1 نوشته سیاوش شهابی