چگونه «زن، زندگی، آزادی» مهار شد
«زن، زندگی، آزادی» یک قیام تکثرگرا بود. رسانههای دیاسپورا از طریق بازتعریف ناسیونالیستیِ آن در یک چارچوببندی تمرکزگرا، آنرا به یک روایت تکصدایی از «وحدت» تبدیل کردند که خود وسیلهای برای حذف شد.
هژمونی رسانهای و بازتعریف ناسیونالیستی خیزش ایران
نوشته سئویل سلیمانی
جنبش «زن، زندگی، آزادی» (۱۴۰۱) یکی از معدود خیزشهای معاصر در ایران بود که نه از میان نخبگان، بلکه میان مردم و از جانبِ بهحاشیهراندشدگان جامعه آغاز شد. این جنبش با قتل دولتیِ ژینا (مهسا) امینی، زن کُردی که مرگ او نماد خشونت ساختاری علیه بهحاشیهراندهشدگان جامعه بود، شکل گرفت.
خیزشی از حاشیه
اهمیت این جنبش از آغاز آن بود که برای نخستینبار، تجربهی زیسته گروههایی که حقوق آنها همواره در ایران نادیده گرفته شده بودند مانند زنان، کوییرها، اقلیتهای قومی/ملیتی و مذهبی، و حاشیهنشینان/ بهحاشیهراندهشدگان، به مرکز اعتراض سیاسی تبدیل گردید.
شعار «زن، زندگی، آزادی» پیام مشترکی از رنجهایی شد که سالهای متمادی روی هم انباشته شده بود. این شعار نهتنها علیه جمهوری اسلامی، بلکه علیه ساختار کلی قدرت و بنیانهای فکری آن در ایران شکل گرفته بود؛ ساختاری که چه در دوران سلطنت و چه در دوران ولایت فقیه، همواره با منطق پدرسالاری، سلطه، مرکزگرایی و حذف قومی/ملیتی بوجود آمده و اداره جامعه را به دست گرفته بود. برای بسیاری از جوامعی که سالها با واقعیت حذف زندگی کرده بودند ــ مانند کُردها و ترکها وعربها و بلوچها ــ این جنبش حس تازهای از شمول، تعلق، و بهرسمیتشناختگی ایجاد میکرد؛ حسی که حتی در فضای دیاسپورا و رسانههای فارسیزبان خارج نیز پیشتر وجود نداشت. اولین بار این جنبش جامعه دیاسپورای ایران را هم مجبور به دیدن تنوع در کشور و تغییر مسیر کرد.
گرامر سیاسی و ساخت روایت
اما در طول جنبش این مسیر به تدریج تغییر کرد. لحظهی گسست وقتی فرا رسید که کنترل روایت فکریِ جنبش از خیابانها و معترضان، به دست رسانهها و نخبگان دیاسپورایی افتاد؛ همان نیروهایی که سالها ناسیونالیسم را در پوشش «میهندوستی» بازتولید کرده و خود یکی از عاملان به حاشیهراندگی اقلیتهای اتنیکی/ملیتی و سایر اقلیتها از بطن جامعه، و روند تخطئه دمکراسی در ایران بودند. این لحظه نوعی گسست در گرامر و زبان مسلط سیاسی ایران بود. شعاری که از دل مبارزه فمینیستی کُردی برخاسته بود وارد واژگان ملی شد و زبان دیرینه، مردمحور، و دولتمحورِ اعتراض را کنار زد. این شعار، یک اخلاق سیاسیِ مبتنی بر «زندگی» را در برابر «حاکمیت ملی» نشاند، و کرامت شهروندِ حاشیه و مرکز را تؤامان بر انتزاع سرزمینی مقدم دانست. بدینترتیب ادعای ناسیونالیسم فارسی برای تعیین مرزهای مشروعیت سیاسی را متزلزل کرد.
شعار مترقیِ «زن، زندگی، آزادی» به حاشیه رانده شد و جای خود را به شعارهای متحجری چون «مرد، میهن، آبادی» داد. این شعارها با ادعای ایجاد «اتحاد» مطرح شدند، اما پرسش اساسی این بود: اتحاد برای چه کسانی و به سود کدام تفکر و و اندیشه؟ اتحاد پیرامون برداشتی از مفهوم «ایران» که میراث سلطنت پدرسالارانه و سپس ولایت فقیه را با خود حمل کند، نه بیطرف است و نه فراگیر! این «اتحاد»، آگاه یا ناآگاه، همان نمادهای حذف را به جامعه برگرداند، نمادهایی که جنبش مهسا/ژینا اساساً در حال بهچالشکشیدن آنها بود. در این نقطه، جنبشی که از پایین و از حاشیهها آغاز شده بود، بهتدریج در چارچوب ناسیونالیسم فارسی-شیعیِ مسلط مهار شد.
این جابهجایی صرفاً کلامی و زبانی نبود، بلکه ساختاری بود. هنگامی که «اتحاد» بدون مواجهه با مرکزگرایی تعریف شود، به فراخوانی برای همشکلسازی بدل میشود. حاشیهها تنها به شرط تعلیق مطالباتشان، برای بهرسمیت شناخته شدن دعوت میشوند. آنچه در ظاهر انسجام مینماید، در عمل مهار و جذبِ اعتراض در یک ساختارِ سلسلهمراتبیِ آشناست.
کنفرانسهای دیاسپورایی و سیاست حذف
این تغییر جهت را میتوان بهروشنی در کنفرانسهای دیاسپورایی نیز مشاهده کرد. نشست دانشگاه جورجتاون با عنوان «آینده جنبش دموکراسیخواهی ایران» (بهمن ۱۴۰۱) که به معرفی «منشور مهسا» انجامید، در ظاهر تلاشی برای اتحاد نیروهای اپوزیسیون بود. چهرههایی چون نازنین بنیادی، گلشیفته فراهانی، شیرین عبادی، مسیح علینژاد، حامد اسماعیلیون، علی کریمی، رضا پهلوی، و عبدالله مهتدی در تدوین این منشور نقش داشتند. با اینحال، ترکیب این جمع پرسشبرانگیز بود. بیشتر سخنرانان، سابقهای طولانی در نادیدهگرفتن مسئله اقلیتها داشتند، یا در مقابل ظلم و به حاشیهراندگی سکوت کرده بودند. بطور مثال، حضور رضا پهلوی، که حمله نظامی به آذربایجان در سال ۱۳۲۴ را «روز نجات آذربایجان» مینامد، سایهای سنگین بر هر ادعای تعهد به حقوق اقلیتها و دیگراندیشان میاندازد. در این میان، تنها نماینده حاضر از میان اقلیتهای اتنیکی، عبدالله مهتدی از کردستان بود؛ حضوری مهم، اما ناکافی. هیچ یک از سخنرانان سیستم سلطه و مرکزگرایی را که کلید اصلی این جنبش بود مطرح نکردند.
همین الگو در کنفرانس دانشگاه استنفورد نیز تکرار شد. نشستی با عنوان «مسیرهای گذار به ایران سکولار و دموکراتیک» که با وجود حضور نمایندگانی از گروههای مختلف اتنیکی/ملیتی، بزرگترین اقلیت ایران یعنی تُرکها را بهکلی نادیده گرفت. این نادیده گرفتن گروههای دیگری از جمله الجیبیتی و اقلیتهای دینی را هم شامل میشد که در این نشستها با کلیگویهایی چون «ایران برای همه ایرانیان»، یا «آزادی برای همه» خلاصه میشد. اما این «همه»ی ایرانیِ مدعیِ روشنفکری نه تنها تعریف مشخصی از حقوق اقلیتهای مختلف ایرانی نداشتند، بلکه حتی تعریفی که از «دمکراسی» میدادند با کلیگویی همراه بود. این کنفرانس نیز برخلاف عنوانش، اصل مرکزگرایی و استبدادی که سالیان سال ایران را به سرزمین تحجر تبدیل کرده عیناً نتیجهای مشابه با نشست جورج تاون داشت. گفتمان «گذار» در این نشستها عمدتاً بر حفظ مدل دولت-ملتِ متمرکز مفروض بود. بحث بر سر این بود که چه کسی قدرت را در دست گیرد، نه اینکه خودِ قدرت چگونه باید بازتوزیع شود. فدرالیسم، حقوق زبانی، و تمرکززداییِ ساختاری در حاشیه باقی ماندند و همین امر حدود افق دمکراتیکی را که پیشنهاد میشد آشکار کرد.
این حذفها نهتنها جنبش را تضعیف کرد، بلکه عملاً به جمهوری اسلامی فرصت داد تا شکافها را عمیقتر کند و فرصت کافی برای پروژههای سرکوب را داشته باشد. این فرصت دادن به جمهوری اسلامی هم جنبش را از نفس انداخت و هم سرکوب آزادیخواهان را شدت بخشید؛ و در نهایت، با اعدامها و دستگیریها، جمهوری اسلامی توانست آرامشی نسبی را بر جامه تحمیل کند. آرامشی که قبل از توفان بود.
مهندسی رسانه و سادهسازی بحران
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نمیتوان جدا از جنبش «زن، زندگی، آزادی» پنداشت. این خیزش تداوم همان بحران ساختاریای بود که از دل مرکزگرائی، اقتدارگرایی، فروپاشی اقتصادی، تورمهای سرسامآور، شکافهای طبقاتی، تبعیضهای اتنیکی/ملیتی، و سرکوب جنسیتی سر برآورده است. مسئله صرفاً تعویض یک مقام سیاسی یا سرنگونیِ یک جریان خاص در حاکمیت نیست؛ مسئله نظم اقتدارگرایی است که همزمان اقتصاد، فرهنگ، و سیاست را در انحصار خود گرفته است. بااینحال، آنچه در میدان رسانهای رخ میدهد، بازتاب مستقیم این پیچیدگی نیست، بلکه بازآرایی و مهندسی آن است.
چارچوببندی رسانهای صرفاً اولویتبندی رویدادها نیست، بلکه این چارچوببندی مسیرهای تفسیر و ادراک مخاطب را برمیسازد. با برجستهساختنِ نمادهای احساسی اما محدود از نظر سیاسی، اکوسیستمهای رسانهای میتوانند خشم جمعی را به سوی راهحلهای از پیش بستهبندیشده هدایت کنند. بدینترتیب پیچیدگی بحران ساختاری به نمایشی قابلمصرف تقلیل مییابد.
تجربههای میدانی معترضان این مسئله را روشنتر میکند. در گفتوگو با سه نفر از شرکتکنندگان اعتراضاتِ دیماه در اردبیل، تبریز، و همدان، همگی تأیید کردند که شعارهای متنوع، چندلایه و بهشدت ضدحکومتی فضای اعتراض را شکل میداد؛ از نقد وضعیت اقتصادی و فقر تا اعتراض به سرکوب و فساد ساختاری، از شعارهای علیه دیکتاتوری تا شعار مرگ بر خامنهای. اما در لحظهای مشخص، گروهی اندک کاملا حساب شده با شعار «جاوید شاه» وارد صحنه شده و همان لحظه را ضبط و ثبت میکنند و همان تصویر در شبکه های مختلفی برجسته میشود، و همان روایت بارها و بارها بازپخش میشود. در مقابل هیچ یک از شعارهای متنوع را رسانهها پوشش نمیدهند. شبکههای فارسیزبان خارج از کشور چون ایران اینترنشنال این تصاویر را بهعنوان «نماینده اعتراضات» عرضه میکنند. گویی هزاران صدای دیگری هرگز در اعتراضات وجود نداشته است و همه با درخواست پهلوی و برای آوردن سلطنت به خیابان آمدهاند.
هژمونی رسانهای و تولید گفتمان تکصدایی
اینجاست که مفهوم هژمونی رسانهای معنا پیدا میکند. هژمونی صرفاً سلطه عریان نیست؛ بلکه توانایی شکلدادن به افق معناییِ جامعه است. اینکه چه چیزی دیده شود، چه چیزی مشروع تلقی شود، و چه چیزی اساساً نامرئی بماند. در این چارچوب، رسانهها از بازتابدهنده به تولیدکننده مبدل میشوند. با انتخاب گزینشیِ تصاویر، تکرار هدفمند یک شعار، و حذف سایر صداها، فرآیند تکصداسازی شکل میگیرد. جنبشی چندصدا و متکثر، به روایتی تکمحوری تبدیل میشود.
این فرآیند را میتوان نوعی انحصار نمادین نیز دانست. انحصار نمادین زمانی رخ میدهد که یک جریان سیاسی بتواند نشانهها، تصاویر، و معناهای مرتبط با اعتراض را در اختیار بگیرد و خود را بهعنوان «بدیل طبیعی» معرفی کند. در چنین وضعیتی، رضا پهلوی نه لزوماً از طریق سازماندهیِ گسترده در داخل کشور، بلکه از طریق بازنمایی مستمر در میدان رسانهای، بهعنوان «گزینه مرکزی» تثبیت میشود. بازنمایی مداومِ او در پیوند با اعتراضات، بهتدریج این تصور را تولید میکند که اعتراضات ذاتاً در جهت بازگشت سلطنتاند.
تکرار، کارکردی عادیساز دارد. آنچه بازپخش میشود، نماینده تلقی میشود؛ آنچه غایب است، نامحتمل پنداشته میشود. بهتدریج، رؤیتپذیری با مشروعیت اشتباه گرفته میشود و این برجستهشدنِ برساختهشده یا ساختگی بهعنوان رهبریِ ارگانیک عرضه میشود. این نیز نوعی از هژمونی است که نه از مسیر اجبار، بلکه از طریق گردش و بازتولید تصویر و احساس عمل میکند.
این بازنمایی، گویای تمام واقعیت نیست بلکه بازنماییِ گزینشی واقعیت است که سوار بر موج میشود. بحران اقتصادی، اختلاف شدید طبقات اجتماعی، فروپاشی معیشتی، مطالبات کارگری، سرکوب زنان، تبعیض قومی/ملیتی و خواست دموکراسیِ ساختاری همگی به حاشیه رانده میشوند. آنچه باقی میماند، دوگانهای سادهشده است: جمهوری اسلامی یا «رهبری رضا پهلوی». این تقلیل، ضمن اینکه پیچیدگی اجتماعی را حذف میکند، امکان بدیلسازیهای دیگر را هم محدود میسازد.
در چنین شرایطی، جنبشهای اجتماعی با خطر باز تعریف شدن از بیرون مواجه میشوند: وقتی میدان رسانهای روایت مسلط را شکل میدهد، جنبش از «درون متکثر»ِ خود جدا میشود و در قالبی قرار میگیرد که ممکن است با مطالبات واقعی کنشگران همخوانی نداشته باشد. این همان لحظهای است که «اتحاد» به ابزار حذف تبدیل میشود، اتحادی که به نام انسجام، تنوع را سرکوب میکند. جنبش زمانی خودمختاریاش را از دست میدهد که معنایش توسط کنشگران بیرونی تثبیت شود. اگر نیروهای اپوزیسیون همان منطق تمرکز نمادین و کنترل روایت را که به رژیم نسبت میدهند بازتولید کنند، گسستِ وعدهدادهشده به تداوم بدل میشود. در اینجا مسئله فقط تغییر حکومت نیست، بلکه تغییر پارادایم است.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در آغاز، نظمی هژمونیک را به چالش کشید؛ نظمی که بر پایه مرکزگرایی، پدرسالاری، و انکار تفاوت بنا شده بود. اما اگر روایت این جنبش و تداوم آن در اعتراضات اخیر، در انحصار یک جریان خاص قرار گیرد، همان منطق هژمونیک بازتولید میشود، اینبار در قامت اپوزیسیون.
پرسش اصلی امروز فقط این نیست که چه کسی حکومت میکند، بلکه این است که چه کسی روایت را کنترل میکند زیرا در عصر رسانه، کنترل روایت، پیششرط کنترل آینده است.
© کپیرایت ایران درفت
برخی مفاهیم به کار رفته
هژمونی رسانهای - نوعی اِعمال قدرت که نه از طریق اجبار مستقیم، بلکه از راه شکلدهی به میدان معنا عمل میکند. هژمونی رسانهای تعیین میکند چه چیزی دیده شود، چه چیزی مشروع تلقی شود، و چه چیزی اساساً نامرئی بماند.
مرکزگرایی - ساختاری سیاسی که در آن قدرت، تصمیمگیری، و تعریف هویت ملی در یک مرکز مسلط متمرکز میشود، و مناطق پیرامونی و اقلیتها را به حاشیه میراند.
تکصداسازی گفتمانی (همگنسازی گفتمان) - فرآیندی تدریجی که طی آن صداها و روایتهای متکثر از فضای عمومی حذف میشوند و یک روایت واحد و مسلط جایگزین آنها میگردد.
انحصار نمادین - وضعیتی که در آن یک جریان سیاسی، نشانهها، تصاویر، و معناهای مرتبط با یک جنبش یا اعتراض را در اختیار میگیرد و خود را بهعنوان «بدیل طبیعی» یا گزینهی بدیهی معرفی میکند.
گرامر سیاسی - ساختار مفهومی و پیشفرضهایی که شیوه سخن گفتن درباره سیاست و فهم آن را شکل میدهند، چارچوبی نانوشته که تعیین میکند چه چیز قابل تصور و مشروع است.
دموکراسی ساختاری - مدلی از دموکراسی که فراتر از تغییر افراد در قدرت میرود و به بازتوزیع نهادی و پایدار قدرت میان گروهها، مناطق، و نهادهای مختلف میپردازد.