فراتر از تحریمها: آنچه در تحلیل استعمارستیزان درباره ایران نادیده میماند
تحریمها فقط فقر نیاوردهاند بلکه یک اقتصاد سیاسی مشخص ساختهاند که در آن دلالیِ رانتی، انحصار واردات، قراردادهای «خودیها» موتور واقعی سود میشود. همینجاست که تحلیل باید از «تحریم» عبور کند و به «دولت» برسد و درست همینجاست که گفتوگوی تیپیک ضداستعماری تبدیل به محصول تبلیغاتیِ رژیم سرکوب می شود.
در این دو هفتهی اخیر تلاش ما معطوف به آگاهی دادن به خوانندگان بینالمللی در «ایراندرفت انگلیسی» بود، خوانندگانی که مدتهاست واقعیات ایران را از چشم تبلیغگران جمهوری اسلامی، کسانی چون محمد مرندی و فواد ایزدی میبینند. محافل مترقی غرب که به درستی خیابانها و صحن دانشگاهها را به میدان خشم و اعتراض علیه نسلکشی در غزه تبدیل کردند، همان حمایت را از مردم ایران به هنگام کشتار بزرگ و هولناک دیماه دریغ داشتند زیرا لنزی که از آن به رویدادهای خاورمیانه نگاه میکنند فقط منافع قدرتهای بزرگ، توازن ژئوپولیتیکز در منطقه، و تحریمها و حملات نظامی را در نظر میگیرد، بیآنکه ماهیت سرکوب داخلی و دلایل آن را به درستی شناخته باشد. از شما میخواهیم «ایران درفت انگلیسی» را به دوستان غیرایرانی خود توصیه کنید. مقاله سیاوش شهابی که در زیر میآید قبلاً در سایت انگلیسی ما به چاپ رسید و در مدت کمی مورد استقبال بسیاری از خوانندگان انگلیسیزبان قرار گرفت.
این نوشته دربارهٔ ایران نیست؛ دربارهٔ شیوهای است که تحلیلگران غربی و برخی نیروهای چپ در جنوب جهانی با آن ایران را توضیح میدهند.
در اینجا با نوعی طرز فکر در محافل «پروگرسیو» شمال و جنوب جهانی سروکار داریم که سرکوب، فقر و مبارزهٔ طبقاتی را تا وقتی به رسمیت میشناسد که در جغرافیای «مناسب» اتفاق بیفتند؛ اما همین که از مرزی نانوشته عبور کنند، همهچیز را یکجا حواله میدهد به «بستر خاص»، «پیچیدگی وضعیت»، «ملاحظات ژئوپولیتیک» و «منافع قدرتهای جهانی».
فهم وضعیت ایران امروز، نه با کمبود اطلاعات روبهروست و نه با ابهام واقعی. آنچه کمیاب است اطلاعات نیست، موضعگیری است. اعتراضهای کارگری، اعتصابها، سرکوب زنان، غارت صندوقهای بازنشستگی، بازداشت فعالان و کشتار معترضان نه پنهاناند و نه محل تردید. آنچه محل مناقشه است، نحوهٔ مواجهه با این واقعیتهاست: آیا باید آنها را بهمثابهٔ مبارزهای سیاسی با مطالباتی جهانشمول فهمید، یا مسائلی دانست که باید با احتیاط و «پرهیز از قضاوت در مسایل داخلی ایران» با آنها برخورد کرد؟
این نوشته از این پیشفرض آغاز میکند که سکوت یک انتخاب سیاسی است، نه نداشتن نظر. وقتی سرکوب در مقیاسِ وسیع اجتماعی جریان دارد، خودداری از موضعگیری بیطرفی نیست؛ نوعی همسویی عملی با وضع موجود است. این نکته بهویژه زمانی معنا پیدا میکند که این خویشتنداری بهطور نامتقارن به کار رود: حقوق، آزادیها و مبارزات طبقاتی در غرب یا متحدان غرب فوری و بیقیدوشرط تلقی میشوند، اما همان مطالبات در جوامعی مانند ایران مشروط میشوند به «کانتکست» و «پیامدهای ژئوپولیتیک».
استدلال اصلی متن زیر ساده است: اگر حقوق سیاسی و مبارزه طبقاتی جهانشمولاند، باید در همهجا جهانشمول باشند. و اگر نیستند، باید صادقانه پذیرفت آنچه «جهانشمول» نامیده میشود، در عمل نوعی امتیاز جغرافیایی است. ایرانِ کنونی زیر حاکمیت جمهوری اسلامی این تناقض را با وضوحی خشن آشکار میکند، چون نه اجازه میدهد سرکوب بینامونشان بماند و نه میگذارد مبارزه بدون همبستگی توضیح داده شود.
آنچه در پی میآید تلاشی است برای خواندن ایران نه بهعنوان «استثناء» و نه بهعنوان «موردی پیچیده و منطقهای»، بلکه بهمثابه نقطه گسست یک روش: روشی که امپریالیسم را میبیند اما استبداد داخلی را به تعلیق در میآورد؛ تحریمها را محکوم میکند اما سرکوب کارگران به دست حاکمیت بومی را به حاشیه بحث میراند؛ و به نام احتیاط و پرهیز از داوریِ زودهنگام، از همبستگی با مردم ایران، به ویژه کارگران و فرودستان، عقب مینشیند.

وقتی تحریم قرار است همهچیز را توضیح دهد
فراتر از تحریمها: قدرت و سرکوب در ایران
علی علیزاده، مجری برنامه «جدال» و از حامیان حکومت اسلامی و محور مقاومت که در لندن مستقر است، گفتوگویی با ویجِی پراشاد متفکر برجستهی چپ و مدیر «مؤسسه تحقیقات اجتماعی ترایکانتینتال» در کانال یوتیوب انگلیسیزبان خود منتشر کرده است؛ گفتوگویی که برخلاف موعظههای ارزان یا جدلهای توییتری، تمرکزش بر «سازوکار» است. پراشاد تحریمها را شکلی از جنگ اقتصادی میداند؛ جنگی که میتواند از بالا تا پایین، یک جامعه را دچار اعوجاج کند. ما به این دلیل به پراشاد میپردازیم که نظرات او به طور تیپیک از طرف طیف وسیعی از تحلیگران لیبرال یا چپ در جهان نیز دایماً ابراز شده و میشود.
پراشاد از همان ابتدا بر یک نکته پافشاری میکند: «وقتی کشوری با قدرت عظیم خود مانع تجارت دیگران با شما میشود، این نقض حقوق بینالملل است.» بعد، تحریمها را از سطح شعار پایین میآورد و به ابزارهای عینی ترجمه میکند: قطع دسترسی به سوئیفت (شبکه ارتباط مالی جهانی و پیامرسانی امن متشکل از ۱۱۰۰۰ بانک و موسسه مالی در بیش از ۲۰۰ کشور برای ارسال امن اطلاعات، دستورالعملها و دستور پرداختها برای تراکنشهای فرامرزی)، مسدود کردن اعتبار، و تحریمهای ثانویهای که با تهدید از راه دور، شرکتهای کشتیرانی و بانکها را از میدان بیرون میرانند. این بخش از گفتوگو بهویژه برای مخاطبان غیرایرانی هم مفید است و هم لازم: تحریمها فقط «کاهش درآمد» نیستند؛ مجموعهای از قفلها هستند که تجارت، دارو، بیمه، لجستیک و حتی پرداختهای روزمره در اقتصاد ایران را خفه میکنند.
اما این گفتوگو دقیقاً از همانجا به مشکل میخورد که از توصیف سازوکارهای تحریمها عبور میکند و میخواهد به تحلیل واقعیت سیاسی و اجتماعی ایران برسد. پراشاد در شرح محاصرهٔ بیرونی قوی و منصف است، اما درست در لحظهای که باید نشان دهد این محاصره چگونه با ماهیت دولت در ایران گره میخورد، ضعف خودش را در شناخت وضعیت ایران با دولتی رانتی، امنیتمحور، ضدکارگر و بهشدت دشمن ایده های چپ نشان میدهد. حاصل کار آمیزهای است از حقیقت و دروغ. تحریمها بهدرستی بهعنوان عامل «انحراف» توصیف میشوند، اما هیچ توضیح جدیای داده نمیشود درباره اینکه این انحرافها در ایران چگونه به یک الگوی انباشت سرمایه بدل شدهاند: چه کسانی از آن سود میبرند، کدام نیروها آن را مدیریت میکنند، و چرا راهحلهای پیشنهادی پراشاد (بهویژه فراخوانهایش به دانشگاهها و بحثهای داخلی که بعدا میبینیم) وقتی پای ساختار اقتدارگرایانه رژیم به میان میآید، پا در هوا میمانند.
با در نظر گرفتن این نکته، بد نیست صریح گفته شود: بحثهايي که اینجا نقد میکنم، نتیجه یک محصول رسانهای تبلیغاتی به تمام معنا است نه یک گفتوگوی سیاسی/اقتصادی درباره وضعیت ایران. محصولی که توسط فردی منتشر شده (علی علیزاده ـ علیز) که در سالهای اخیر، عمدتاً در نقش یک کنشگر تبلیغاتی همسو با روایت قدرت اقتدارگرا و سرکوبگر عمل کرده است، از طریق انتخاب چارچوبها، نوع پرسشها، و مرزبندی دائمی میان آنچه «مجاز» و «نامجاز» برای نقد تلقی میشود. وقتی روایت تحریم و فشار خارجی از دل رسانهای بیرون میآید که با یک دولت سرکوبگر همراستاست، زبان «ضدتحریم» بهسرعت میتواند بدل شود به زبانی برای تعلیق نقد داخلی.
به بیان دیگر، بهجای آنکه دو حقیقت همزمان کنار هم نگه داشته شوند، اینکه تحریمها جنایتاند، و اینکه رژیم اقتدارگرا و ضدکارگر است، مخاطب آرامآرام به سوی یک نتیجهٔ واحد هل داده میشود: «پس فعلاً نقد داخلی را کنار بگذاریم؛ اول ژئوپولیتیک!» بعد هم یک دوگانهٔ جعلی ساخته میشود، انگار نقد استبداد داخلی خودبهخود به معنای همصفشدن با سرکوب خارجی است. این روایت، با ساختن یک تقابل قطبیِ «ایران در برابر دیگریِ ستمگر»، مبارزهٔ طبقاتی و جنبشهای اجتماعی در ایران را درون همان داستان سرکوبگرانهای بازنویسی میکند که خودِ رژیم به آن نیاز دارد. این دقیقاً کارکرد شبکهٔ رسانهایِ همسو با قدرت سیاسی است: تعریف میدان بحث بهنحوی که نقد سرکوب و اقتصاد رانتی یا حذف شود یا به حاشیه رانده شود.
این چارچوببندی، تناقضهای تحلیل را طوری مدیریت میکند که در نهایت به سود اردوگاه مطلوب پراشاد و رژیم سرکوبگر و آدمکشی که علیزاده ترجیح میدهد منجر میشود.

تحریم بهمثابه «انحراف»: درست، اما ناکافی
پراشاد بارها تأکید میکند که تحریمها فقط اقتصاد را فقیرتر نمیکنند؛ آن را از مسیرش منحرف میکنند: «وقتی تجارت مشروع را قطع میکنید، اقتصاد را از ریل خارج میکنید.» او دربارهٔ پیامدهای انسانی هم بیپرده حرف میزند. تحریمها همهچیز را میزنند؛ از «سطح کلان» تا «سطح بدن» (بدنهای فردی)، از کمبود دارو و سوءتغذیه گرفته تا «کوتاهقدی» کودکان. این توصیف واقعی است و باید جدی گرفته شود، چون دقیقا همانجایی است که روایت رایجِ طرفدار تحریم در رسانههای غربی فرو میریزد: تحریمها نه «هدفمند»اند و نه «دقیق». مجازاتی جمعیاند که بر بدنها و زندگی روزمرهٔ مردم فرود میآیند.
اما درست از همینجا پرسش تیزتری سر برمیآورد: اگر تحریمها باعث انحرافاتی شده اند، این انحراف در یک جامعهٔ طبقاتی چگونه توزیع میشود؟ هزینه را چه کسی میپردازد و فرصتها نصیب چه کسی میشود؟ گفتوگو در این نقطه چندان از کلیگویی جلوتر نمیرود. پراشاد میگوید تحریمها «اختلال» میآفرینند و قاچاق و مسیرهای غیررسمی را تقویت میکنند، اما کمتر مکث میکند روی واقعیتی بسیار مشخص در ایران: این مسیرهای غیررسمی، و خودِ اقتصاد «قفلشده»، معمولاً به سود شبکههایی تمام میشوند که به دولت و نهادهای شبهدولتی و امنیتی وصلاند.
یک شاخص سخت و عینی هم درست همینجا خودنمایی میکند: ارز صادراتی که به کشور برنمیگردد. در ماههای اخیر، یکی از اعضای کمیسیون اقتصادی مجلس گفته است از سال ۱۳۹۷ تا آذر ۱۴۰۴، بیش از ۱۱۶ میلیارد دلار ارز حاصل از صادرات غیرنفتی به کشور بازنگشته است. این رقم در همان رده از ادعاهای دیگری است که در همین پرونده مطرح شده: همان نماینده پیشتر از بیش از ۹۵ میلیارد دلار بازنگشته از ۱۳۹۷ تا چهار ماه نخست سال جاری گفته بود. روابطعمومی بانک مرکزی در دقت برخی از این رقمها در در جمع نهایی هنوز پرسش دارد اما مسئلهٔ اصلی روشن است: مقیاس ماجرا آنقدر بزرگ است که نمیتوان آن را خطای اداری جزئی یا استثنایی نادر دانست.
در ایران، تحریمها فقط فقر نساختهاند. آنها به ساختن یک اقتصاد سیاسی مشخص کمک کردهاند؛ اقتصادی که در آن دلالیِ رانتی، انحصار واردات، چندنرخیبودن ارز، و قراردادهای «ویژهٔ خودیها» موتور واقعی سود میشود. دقیقاً همینجاست که تحلیل باید از «تحریم» عبور کند و به «دولت» برسد و درست همینجاست که گفتوگوی تیپیک ضداستعماری تبدیل به محصول تبلیغاتیِ رژیم سرکوب می شود.
شوک بیرونی فقط مردم را فقیرتر نمیکند؛ زنجیرهٔ قیمتگذاری و تأمین را تحت تاثیر منفی قرار میکند. دادهها در گزارش رسمی «میانگین قیمت خردهفروشی اقلام منتخب خوراکی» برای مهر و آبان ۱۴۰۴ روشن هستند: در لبنیات، شیر پاستوریزه نسبت به ماه قبل ۶.۲ درصد افزایش داشته. در گوشت، گوشت گاو و گوساله ۶.۳ درصد و گوشت گوسفند ۳.۳ درصد رشد ماهانه را ثبت کردهاند.
اما چرا؟ محرکهای اصلی لبنیات و گوشت، خوراک دام (ذرت، جو، کنجالهٔ سویا) و هزینههای وابستهاند، حوزهای که تحریمها با محدود کردن دسترسی به ارز، کانالهای بانکی و حملونقل، هزینهٔ تأمین را بالا میبرند و عرضه را بیثبات میکنند. این بیثباتی باعث قیمتگذاری دوگانه و رانت میشود و هزینه را به مصرفکننده منتقل میکند. رئیس اتحادیهٔ مرکزی دامداران میگوید افزایش دوبارهٔ قیمت شیر خام به «افزایش ۲ تا ۳ برابری» قیمت نهادهها در سامانهٔ تدارکات دولتی و فروش «خارج از فاکتور» نهادهها توسط واردکنندگان مربوط است. همزمان، گزارش دیگری از دلالی، فساد و شکلگیری قیمتهای دوگانه در همان سامانه خبر میدهد، بهطوری که در مقاطعی اصلاً خوراک وام عرضه نمیشده و دامداران ناچار بودهاند آنرا از بازار آزاد با قیمتهای بسیار بالاتر خرید کنند (از جمله جهشهای تند قیمت سویا).
گوشت هم همین زنجیره را دنبال میکند، با یک ضربه داخلی اضافه: خشکسالی و افت تولید علوفه و غلات دامی، عرصه را تنگتر و هزینهٔ تولید را بالاتر میبرد. دنیای اقتصاد از افتهای قابلتوجه تولید جو و گندم بهدلیل خشکسالی (حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد) نام میبرد و آن را به کاهش عرضه و افزایش قیمت گوشت قرمز پیوند میزد.
پس حاصل کار یک موقعیت ترکیبی است: تحریمها کانالهای «تأمین و پرداخت» را تحت تاثیر منفی قرار میدهند، سیاست داخلی و شبکهٔ توزیع رانتی و چندقیمتی هزینهها را چندبرابر میکند، خشکسالی فشار عرضه را تشدید میکند و در نهایت، همهٔ این فشارها سر سفره شهروند فرود میآیند؛ به شکل لبنیات و گوشتی گرانتر.




اعتراضات کارگران نفت، بازنشستگان، معلمان و کارگران فولاد در طول سالها و ماههای گذشته همواره ادامه داشته است. محتوای عمومی
تناقض مرکزی: «وارد سیاست داخلی نمیشوم»، اما…
پراشاد چند بار خط قرمز خود را پررنگ میکند: «من ایرانی نیستم… نمیخواهم وارد جزئیات این مناقشه شوم… این بحث باید در داخل ایران انجام شود.» حتی لحنی به خود میگیرد که بوی دفاع از اقتدار دولت میدهد: «من به ایده حق حاکمیتِ ملی باور دارم.» اگر این موضع واقعاً خنثی بود، میشد آن را نوعی احتیاط قابلفهم تلقی کرد. مشکل از جایی شروع میشود که این «عدم مداخله» در عمل گزینشی از آب درمیآید.
پراشاد در حالی که تأکید میکند وارد اختلافات داخلی ایران نمیشود، همزمان به چپ ایران که هم رژیم و هم آنچه «محور مقاومت» نامیده میشود را نقد میکند، میتازد و نقدشان را به خطایی اخلاقی و فلسفی فرو میکاهد. میگوید اینها گرفتار «سیاست منزهطلبی»اند و اضافه میکند: «من سیاست منزهطلبی را رد میکنم.» جای دیگری منتقدان را متهم میکند که بیرون از تاریخ ایستادهاند و از موضعی شبیه «دیدگاه سقراطی» واقعیت را داوری میکنند و اصرار دارد: «از نظر من راه سومی وجود ندارد… باید وارد زشتی واقعیت شد.»
دقیقاً همینجاست که تناقض شکل میگیرد. وقتی نقد متوجه دولت اقتدارگرا و شبکههای مسلح منطقهای است، اسمش میشود «منزهطلبی». اما وقتی بحث به تحریم و قدرت امپریالیستی میرسد، پراشاد با حوصله وارد جزئیات میشود و سازوکارها را موشکافانه توضیح میدهد. به بیان سادهتر، «بیطرفی» درست همانجا ظاهر میشود که نقد به قلب قدرت داخلی نزدیک میشود. نتیجهٔ عملیِ این موضع، خواه خودِ او بخواهد یا نه سیاسی است: وزن نقد داخلی سبک میشود و بار توضیح روی دوش عوامل خارجی میافتد. در کشوری مثل ایران، این جابهجایی کماهمیت نیست. میتواند تعیین کند که ضدتحریمبودن به دفاع از جامعه تبدیل شود، یا آرامآرام بلغزد و به زبانی بدل شود که رژیم سرکوبگر را توجیه میکند.
این مشاهده پراشاد که چپ و کمونیسم (بهویژه بهمثابه نیروهای سازمانیافته) پس از خرداد ۱۳۶۰ و موج سرکوب سراسری دچار شکست سنگینی شدند، تقریبا درست است. اما «وظیفهٔ اصلی» نه بهعنوان فهم آنچه پس از آن شکست رخ داد، بلکه در توضیح این واقعیت است که نیروها چگونه درهم شکسته شدند، چگونه دوام آوردند، و زیر دیکتاتوری چگونه میتوانند دوباره سر برآورند؟ اینجا برعکس بهشکل انتزاعی و متوهمانهای به «جمعبندی تجربه»، فهرستکردن «اشتباهات» و آمادهشدن برای یک «گشایش تاریخی» در آینده صورتبندی میشود. این چارچوب از همان ابتدا مسئله را وارونه میکند: سرکوب را به مثابه شکستی دموکراتیک تبدیل می کند و بهجای پرسیدن اینکه چگونه از دل ساختار قدرت، سرکوب و توازن طبقاتی تحمیل شد و چه اثری بر زندگی اجتماعی گذاشت، آنرا را به پروندهای اخلاقی–آموزشی علیه خود چپ تبدیل میکند.
در کشوری که اقتدارگرایی ساختاری است، حذف اقتدارگرایی از تحلیل بیطرفی نیست؛ دادن سهمی از روایت به قدرت است. و هر تحلیل ضدتحریمی که این نکته را نبیند، دیر یا زود به زبان توجیه تبدیل میشود. جنگیدن با محاصرهٔ بیرونی بدون جنگیدن با قفلِ درونی، بهسادگی میتواند خوراک ماشینی شود که زندگیهای واقعی انسانها را زیر چرخهای دوگانههای ژئوپولیتیک له میکند، دوگانههایی که مردم عادی نه سازندهٔ آن بودهاند و نه بهرهای از آن میبرند.
متغیر غایب: سرکوب سیستماتیک چپ و یک دولت ضد کارگر
پراشاد در بخشهایی از این «محصول رسانهای» بهطور کلی میپذیرد که در داخل کشور مشکلات جدی وجود دارد. میگوید «تحریمها تنها مشکل نیستند»، اما بلافاصله اضافه میکند که «مشکلات کلیدی»اند. مسئله از همینجا شروع میشود: او این جملهٔ کلیدی را به واقعیت سیاست داخلی ایران وصل نمیکند، و تحلیل درست در همین نقطه از ریل خارج میشود. چون در ایران، «مشکلِ کلیدی» فقط تحریمها نیست. مشکلِ کلیدی در سیاستهای بانکی و پولی هم هست، و در دولتی که دهههاست هر شکل از سازمانیابی مستقل کارگری، اجتماعی، و چپ را درهم کوبیده و کل میدان سیاست را امنیتی کرده است. این همان موتوری است که اقتصاد سیاسیِ حاکم را به حرکت درآورده. بدون اتحادیه، بدون حق اعتصاب، بدون رسانهٔ مستقل، و بدون امنیت برای کنشگران، هر سیاست اقتصادیای چه زیر تحریم، چه بیتحریم بهسادگی میتواند به سیاستِ هلدادنِ هزینهها به پایین بدل شود.
دقیقاً در همین نقطه است که فراخوانهای پراشاد به دانشگاهها و به «ساختن ظرفیت فکری» معنای واقعیشان را از دست میدهند. او میپرسد: «در دانشگاههای ایران چه چیز تدریس میشود؟ آیا فقط کتابهای مکتب شیکاگو [بازار آزاد و خصوصیسازیهای بیکران] را کپی میکنند؟» و نتیجه میگیرد که ایران باید ظرفیت نظری بومی بسازد. اما این نسخه طوری نوشته شده که انگار سیاست در خلأ اتفاق میافتد.
بهمحض اینکه از «ظرفیت فکری» حرف میزنید، باید نشان بدهید با کسانی که واقعاً میخواهند این کار را بکنند، با کسانی که قصد تولید دانش دارند، چه رفتاری صورت میگیرد. در موج بازداشتهای آبان ۱۴۰۴، چند پژوهشگر و نویسنده/مترجمِ منتقد چپگرا از جمله پرویز صداقت، محمد مالجو، مهسا اسداللهنژاد (جامعهشناس سیاسی) و شیرین کریمی بازداشت یا احضار شدهاند و نیروهای امنیتی وسایل الکترونیکی و کتابهایشان را ضبط کردهاند. این پروندهها صراحتاً با عنوان «تهدید امنیتی» صورتبندی شدند. این اتفاقی استثنایی هم نیست. سعید مدنی، جامعهشناس و پژوهشگر اجتماعی، پیشتر در سال ۱۴۰۱ بازداشت و با اتهامات امنیتی زندانی شد و گزارشها از تداوم بازداشت و روند قضایی او حکایت داشت. روشنفکران چپ و تولیدات آنها نخستین و مهمترین آماج دولت جمهوری اسلامی در طول حیات خود تا امروز بوده است.
پس در ایران مسئله این نیست که «دانشگاه ایده ندارد». مسئله این است که دانشگاه، بهعنوان یک میدان تئوری و پراکسیس اجتماعی، زیر فشار سنگین امنیتی و کنترل سیاسی قرار دارد؛ استادان، دانشجویان، تشکلها، رسانهها و نهادهای مدنی با سرکوب مواجهاند. نمیشود جدی انتظار داشت دانشگاهها کتابها و بدیلهای اقتصادی تولید کنند، وقتی حداقل شرایط استقلال دانشگاهی، آزادی بیان، و امنیتِ فعالیت سیاسی وجود ندارد. در چنین فضایی، توصیهٔ کلیِ «بروید در دانشگاهها ظرفیت بسازید» بدون رویارویی با سرکوب سیستماتیک به یک شعار انتزاعی تبدیل میشود. «ایده» بدون «قدرت اجتماعیِ مستقل» بهراحتی میتواند به تزئین ایدئولوژیکِ همان نظمی بدل شود که قرار است به چالش کشیده شود.
اگر دقیقتر بگوییم: پراشاد بحران را، دستکم تا حدی، به «خلأ فکری» فرو میکاهد؛ در حالی که در ایران «خلأ سازمانیابی» بسیار تعیینکنندهتر است. این دو یکی نیستند. خلأ فکری را میشود با سمینار، کتاب و بحث پر کرد. خلأ سازمانیابی را فقط با آزادی سیاسی، آزادی بیان و حق تشکلیابی و شکستن چرخهٔ سرکوب میتوان درمان کرد.
نقطه کور دوم: ژئوپولیتیک و جنگسازی خود رژیم
این گفتگو/محصول رسانهای همانطور که انتظار می رود رویکردی نامتوازن دارد: جنگ و ژئوپولیتیک را تقریباً فقط از دریچهٔ امپریالیسم میبیند. پراشاد میگوید ایران از سال ۱۹۷۹ (سال انقلاب پنجاه و هفت) «کشوری در خط مقدم» بوده و تحریمها و فشارها برای این طراحی شدهاند که مانع شوند ایران درآمد نفتی را صرف ساختن «نفوذ» کند. حتی وقتی از جهان چندقطبی حرف میزند، میگوید: «ما در جهان چندقطبی زندگی نمیکنیم… یک ساختار هایپرامپریالیستی همهچیز را کنترل میکند.» این تصویر بخشی از حقیقت را در خود دارد: ایالات متحده و متحدانش همچنان دست بالا را در نظامهای مالی، زیرساختهای ارتباطی، و قدرت نظامی دارند و جنگ اقتصادی واقعیت دارد. اما حذف نقش خودِ ایران در تشدید بحران، یک حذف سیاسی است، نه صرفاً کمبود داده.
در ایران، سیاست منطقهای و امنیتی صرفاً «واکنش به فشار خارجی» نیست. بخشی از منطق بقای رژیم است و بهطور مستقیم اقتصاد را تابع اولویتهای امنیتی میکند. امنیتیسازیِ دائمی ریسک را بالا میبرد، فرار سرمایه و مهاجرت را تشدید میکند، بودجهها و اولویتهای عمومی را به سمت نهادهای قهری و پروژههای پرهزینه میکشاند، و به دولت یک زبان آماده میدهد، «شرایط خاص» برای توجیه هر نوع ریاضت اقتصادی. در چنین ساختاری، تحریمها بحران میآفرینند، اما دولت این بحران را به روشِ حکمرانی تبدیل میکند: هزینهها را به طبقات پایین منتقل میکند و نظم را با سرکوب تثبیت میکند. اگر این حلقه دیده نشود، تحلیل ناقص میماند و از واقعیت فاصله میگیرد.



اعتراضات علیه شرایط اقتصادی و معیشتی و افزایش قیمتها از اواخر آبان ماه شروع، و در نهایت با قتل عام هولناک هزاران معترض در دیماه و تهدید به جنگ متوقف شد. محتوای عمومی
«چرخش به شرق»: از مسیرهای تجاری تا وابستگی اضطراری
پراشاد برای خروج از بحران اقتصادی چند پیشنهاد مشخص ارائه میدهد: نشست سهجانبه «ایران–هند–پاکستان»، ایدههایی دربارهٔ خط لوله، بندر، تبادل دانشگاهی، و کاهش وابستگی به «مناسبات مالی» غرب. حتی پیشنهاد میدهد ایران «به شرق نگاه کند» و از ظرفیت چین بهره ببرد. تا حدی، بخشی از این حرفها میتواند واقعبینانه به نظر برسد: ایجاد کانالهای پرداخت، متنوعسازی تجارت، و کاهش آسیبپذیری در برابر ابزارهای مالی غرب. مشکل از جایی شروع میشود که این چرخش بهعنوان راه نجات عرضه میشود، یا وقتی روابط ایران با چین و روسیه بدون در نظر گرفتن نابرابریِ شدیدِ قدرت چانهزنی ایران مطرح میگردد.
خودِ پراشاد بیش از یکبار هشدار میدهد که چین «منجی» نیست و میگوید: «من قرار نیست به مردم بگویم چین شما را نجات میدهد.» با این حال، وقتی از او پرسیده می شود آیا چین و روسیه «امپریالیست» هستند یا نه، پاسخ بسیار مطلقی میدهد: «من اصلاً معتقد نیستم این کشورها امپریالیست باشند… چین میآید تجارت میکند… سرمایه برای صنعتیسازی میآورد.» بعد هم کسانی را که دربارهٔ چین هشدار میدهند متهم میکند به «تفکر قربانیمحور» و میگوید این بحثِ «چین خوب است یا بد» حرفِ قربانیهاست و باید «دربارهٔ یک پروژهٔ ایرانی» صحبت کرد.
اینجا دوباره یک مشکل روششناختی سر برمیآورد. چین و روسیه (برخلاف خیالپردازیِ چپ اردوگاهی) روابط خود با ایالات متحده را بهکلی قطع نکردهاند، آنطور که ایران کرده است. منطق آنها ترکیبی است از رقابت و چانهزنی با غرب. برای آنها، ایران مسئلهای حیاتی و وجودی نیست؛ یک کارت است، یک گرهٔ انرژی، یک کریدور ترانزیتی، یک بازار، و یک پرونده در میان دهها پروندهٔ دیگر در مذاکرات بزرگتر. در عمل هم بارها این را نشان دادهاند. در چنین چارچوبی، وقتی ایران در «بدترین وضعیت اقتصادی» خود قرار دارد و دسترسیاش به سرمایه، فناوری، و بازارها محدود شده، قدرت چانهزنیاش کوچک میشود. این وضعیت خطرِ «وابستگیِ اضطراری» را بهوجود میآورد: قراردادهای سختتر، فروش با تخفیف، پروژههایی که بیش از توسعهٔ اجتماعی، برای جابهجایی کالا و انرژی طراحی میشوند، و روابطی که اگر شریک داخلی همان بلوک رانتی–امنیتیِ کنونی باشد، در نهایت همان نظم موجود را بازتولید میکنند.
یک مثال روشن را در نظر بگیریم. چین و روسیه، هرکدام به شیوهٔ خود و بر اساس محاسبات منطقهایشان، سالهاست در تقویت روابط با دولتهای خلیج فارس، ادعاهای امارات دربارهٔ جزایری که تحت حاکمیت ایراناند را بازتاب داده یا با آن همراستا شدهاند. در مقابل، تقریباً غیرقابلتصور است که جمهوری اسلامی بتواند موضعی مشابه علیه چین در مسئلهٔ تایوان یا علیه روسیه در جنگ اوکراین بگیرد. این عدم تقارن از موقعیت ضعیفتر و وابستگی ایران میآید، نه از یک همسویی ژئوپولیتیکِ برابر. این دو قدرت، چین و روسیه، هرگز دستورکار منطقهای ایران را دنبال نکردهاند و در جریان حملات ۱۲روزهٔ اسرائیل نهتنها از ایران دفاع نکردند، بلکه مواضعی خنثی گرفتند که در داخل کشور با موجی از انتقاد و اعتراض روبهرو شد. همزمان، هر دو قدرت روابط سیاسی و تجاری گستردهای با اسرائیل دارند و آن را گسترش هم دادهاند.
پس مسئله این نیست که «چین خوب است یا بد». مسئله این است: چه کسی از طرف ایران مذاکره میکند و چه سازوکارهای پاسخگوییای وجود دارد؟ بدون پاسخگویی، بدون اتحادیههای مستقل و رسانهٔ آزاد، بدون قراردادهای شفاف، «چرخش به شرق» به تغییر مسیر رانت تبدیل میشود، چیزی که پیشتر هم تجربه شده است. پراشاد از «پروژهٔ ایرانی» حرف میزند، اما بدون آزادی سیاسی و قدرت اجتماعیِ مستقل، «پروژهٔ ایرانی» خیلی زود به پروژهٔ همان دولت اقتدارگرای موجود بدل میشود؛ دولتی که اساساً خودِ مسئله است.
تکنوکراتهای شیکاگویی: دروغی برای مخفیکاری
یکی از بخشهای قابلتوجه این «گفتگو/محصول رسانهای»، جایی است که پراشاد به آموزش غربی و دستورکار صندوق بینالمللی پول میپردازد. وقتی میگوید کشورهای جنوب جهانی به این باور رانده شدهاند که «تحصیلات عالی باید در غرب انجام شود» و همزمان صندوق بینالمللی پول توصیه میکند «دانشگاهها را نابود کنید» و حتی رشتههایی مثل فلسفه را حذف کنید، و بعد نتیجه میگیرد که حاصل این روند مدیرانی است که نسبت به مردم عادی «سنگدل» میشوند، در عمل علت را جابهجا میکند. این روایت، بحران را از روابط تولید و قدرت طبقاتی دور میکند و به داستانی دربارهٔ «ایدهها، آموزش و سرگذشتهای فردی» تبدیل میسازد.
اما در ایران، و در واقع در هر جامعهٔ سرمایهداری، سیاستهایی مثل حذف یارانهها، سرکوب دستمزدها، خصوصیسازیِ رانتی و گسترش قراردادهای موقت، پیش از هر چیز محصول منطق عریانِ انباشت سرمایهاند. وقتی نرخ سود، منابع مالی دولت و دسترسی به ارز خارجی تحت فشار قرار میگیرد، سادهترین راه برای حفظ نظم موجود، انتقال هزینهها به طبقات پایین است. در چنین وضعیتی، «مکتب شیکاگو» بیش از آنکه موتور محرک باشد، زبانِ توجیه است.
بیپردهتر بگوییم: حتی اگر فردا همهٔ «اقتصاددانان مکتب شیکاگو» از ایران ناپدید شوند (و حتی اگر ادعاهای پراشاد دربارهٔ ساختار فکری دانشگاههای ایران درست میبود، که مطلقا نیست)، تا وقتی ساختار اقتصادی و سیاسی بر مالکیت، رانت، انحصار و نیروی کار ارزانِ بیحق میچرخد، همان سیاستها با نامهای دیگر بازمیگردند، چون مسئله «ایده» نیست؛ مسئله «قدرت» است. تحریم، جنگ و بحران ارزی میتوانند شوک و شتابدهنده باشند، بله. اما اینکه این شوک چگونه توزیع شود، چه کسی سپر شود و چه کسی تاوان بدهد در دل همان روابط حاکم سرمایهداری تصمیمگیری میشود.
در ایران، آنچه این توزیع را ممکن میکند صرفاً یک نظریهٔ اقتصادی وارداتی نیست. یک ترکیب نهادیِ بسیار مشخص است: اقتصاد رانتی–امنیتی، شبکههای انحصاری واردات و توزیع، بنگاههای شبهدولتی، و درهمکوبیدنِ سازمانیابی مستقل کارگران. در چنین نظمی، «سنگدلی» عیب اخلاقیِ شخصیِ مدیران نیست؛ یک کارکرد ساختاری است. وقتی نیروی کار حق تشکل ندارد، انتقال هزینهها از بالا به پایین ارزانترین و امنترین سیاست میشود.
و دقیقاً همینجاست که تأکید پراشاد بر «آموزش بد» (حتی اگر ناخواسته) یک اثر سیاسی تولید میکند. ماهیت سرمایهدارانه بحران را محو میکند و رژیم را از یک پروژهٔ طبقاتی–امنیتی به دولتی تقلیل میدهد که صرفاً «اسیر ایدههای غلط» چند نفر است. نتیجه این میشود که بهجای طرح پرسش اصلی، اینکه کدام نیروهای طبقاتی از تحریم و بحران سود میبرند و این سود را چگونه با سرکوب تضمین میکنند؟ بحث به پرسشهای فرعی میلغزد: چه کسی کجا درس خوانده؟ چه کتابی خوانده است؟ در نهایت، این منطق سیاسی–اقتصادی سرمایهداری است که توضیح میدهد چرا ریاضت بر مردم تحمیل میشود، نه اینکه یک وزیر زمانی شاگرد این یا آن استاد بوده است.






در حالی که گروههای مختلف کارگری در ایران به طور سیستماتیک از داشتن اتحادیه و سندیکای خود محروم هستند، اعتراضات و تجمعات آنها تحت فشار و تهدید پلیس ادامه دارد. عکس از مالکیت عمومی
نسخههای پراشاد با واقعیت ایران جور درنمیآیند
پراشاد درست میگوید وقتی تحریمها را «غیرقانونی» و «ویرانگر» مینامد و آنها را عاملی «کلیدی» میداند. اما همزمان، چند ادعای دیگر را هم جلو میگذارد که محل مناقشهاند: ایران باید «ظرفیت فکری» بسازد؛ باید «به شرق نگاه کند»؛ باید «درون تاریخ» عمل کند و از «سیاست منزهطلبی» فاصله بگیرد. مسئله فقط این نیست که برخی از این ادعاها نادقیق یا حتی نادرستاند. مسئلهٔ عمیقتر این است که وقتی متغیر اصلی سیاست داخلی ایران، اقتدارگرایی سیستماتیک و سرکوب شدید چپ از تحلیل حذف میشود، این ایدهها کنار هم به یک نقشه راه ناممکن تبدیل میشوند.
نمیشود در کشوری که سازمانیابی مستقل میتواند به زندان ختم شود، و نویسندگان و پژوهشگرانِ چپگرا تعقیب، زندانی یا حذف میشوند، نسخهٔ «گفتوگوی دانشگاهی و بازسازی ظرفیت نظری» پیچید و انتظار داشت بدیلی اقتصادی از دل آن بیرون بیاید. نمیشود نقش امنیتیسازی و سیاست منطقهایِ رژیم در تولید بحران را نادیده گرفت و بعد همهچیز را به «اعوجاجهای تحریم» تقلیل داد. نمیشود گفت «وارد سیاست داخلی نمیشوم»، اما منتقدان داخلی را «منزهطلب» نامید و بعد به دیگران درس واقعگرایی داد. و نمیشود با جملهای مثل «چین و روسیه امپریالیست نیستند» مخاطب را آرام کرد، بیآنکه از موقعیت ضعیفِ چانهزنی ایران، شبکههای رانت، فقدان شفافیت و خطر وابستگیِ اضطراری حرفی زد.
اگر بخواهیم این نقد را در یک فرمول روشن خلاصه کنیم: تحریمها قفل بیرونیاند؛ رژیم قفل درونی. تحریمها اقتصاد را کج میکنند؛ رژیم این کجی را به «الگوی انباشت» تبدیل میکند. و هر تحلیلی که فقط یکی از این دو را ببیند، در نهایت یا به روایتِ طرفدار تحریم غرب خدمت میکند، یا به توجیهات داخلی خود رژیم.
نکته پایانی صرفا «نظری» نیست؛ کاملا عملی است. معیار هر سیاست، هر ائتلاف و هر «چرخش» باید ساده باشد: آیا حق تشکلیابی، تحزب، امنیت کنشگران، دستمزدها، رفاه عمومی، شفافیت و پاسخگویی را تقویت میکند یا نه؟ اگر پاسخ روشن نباشد، ضدتحریمبودن میتواند بیسروصدا بلغزد و به زبان «تحمل کنید» تبدیل شود، همان زبانی که سالهاست مردم را فرسوده کرده است.
در ایران، دفاع از جامعه یعنی انجامِ همزمانِ دو کار: افشای محاصره بیرونی و افشای ماشین درونیِ سرکوب و غارت، بیآنکه اجازه دهیم هیچکدام سپر دیگری شود.
© کپیرایت ایران درفت
بیشتر بخوانید:
سیاوش شهابی: فلسطین استعاره نیست: نقدی بر اخلاق تمدنی حمید دباشی